شما اینجا هستید

این مطلب 242 بار خوانده شده

شهید علی انصاری

من یک معلم هستم نوشت

شهادت شوق وصول یار است تا انسان هر چه را حصول کرده فدا نکند. شراب حضور را به وی نمی دهند. مگر شهادت چیزی جز حضور دایم است.(عندربهمیرزقون)

در 22 اسفند سال 49 در خانواده ای مذهبی در روستای نوایگان که 40 کیلومتر از شهر داراب فاصله دارد، دیده به جهان گشود.

قبل از تولد، مادرش در خواب دیده بود که خدا یک دانه مروارید سفید را به او هدیه می دهد. به یمنقدومش نام مولایش علی را برای او انتخاب کردند. هر چند پدربزرگش هم به این نام منتسب بود، ولی گویا می دانستند که این نوزاد تازه متولد شده، بزودی جای پدربزرگش را در کره ی خاکی می گیرد.

در 6 سالگی وارد دبستان شد. پس از گذراندن پنج سال دوران ابتدایی، آنهم با سختی و مشقت مالی بیش از اندازه، در مدرسه راهنمایی تازه تأسیس شده روستا، همراه با برادر دیگرش محمد علی ثبت نام کرد. دوره سه ساله راهنمایی را در روستا پشت سر گذاشت. برای ادامه تحصی تصمیم گرفت، راهی شهر شود. در آنجا به اتفاق تعدادی از هم محلی ها منزلی اجاره کرد و در کنار برادرش در یکی از اتاق های آن منزل، ساکن شد. فقط روزهای آخر هفته به روستا باز می گشت.

در دوران تحصیل، بر عکس برادر بزرگ ترش به درس خواندن چندان اهمیت نمی داد. در عوض به کارهای هنری علاقه زیادی داشت. در تمام مدتی که در شهر درس می خواند، با بازگشت به روستا در روزهای آخر هفته و نیز ایام تعطیل به کار مشغول می شد و با بنایی ساختمان و آبیاری زمین های کشاورزی قسمتی از مخارج تحصیل خود را تأمین می کرد.

بنا به در آمد کم و فقر مالی موجود در خانه، هزینه ایاب و ذهاب، اجاره منزل، خوراک، لباس، لوازم التحریر و ... دوران تحصیل خود را با کارکرد خود و بخشی نیز از طریق کمیته امداد امام خمینی (رحمت الله علیه) به دست می آورد.

او در آخرین سال دوران تحصیل دوره دبیرستان، تصمیم گرفت به جبهه عازم شود و بدون رضایت والدین، به دلیل کمی سن و کوچک بودن قیافه و اندام، به طور مخفیانه پا در رکاب بسیجیان و رزمندگان گذاشت. در اولین اعزام به دلیل کوچکی قیافه و ترس از اینکه نتواند با دیگران به جبهه برود، زیر صندلی مینی بوس حامل نیروهای اعزامی به مناطق جنگی، مخفی شد و راهی شهر اهواز شد.حدود سه ماه در منطقه شلمچه در کنار سایر رزمندگان، علیه باطل و رژیمبعثی ایستاد و با مجروحیت (برخورد ترکش به کمر ) و جانباز شدن از مناطق جنگی و جبهه برگشت.

حضور در جبهه باعث شد که از اخذ مدرک تحصیلی دیپلم محروم بماند. پس از آن در چند نوبت تصمیم گرفت کاری را پیدا کند تا بتواند در اداره زندگی خانواده خود نقش داشته باشد.

او دوران خدمت سربازی خود را در زاهدان گذراند و در حین خدمت با مطالعه و مرور کتب درسی مقطع تحصیلی دبیرستان، موفق به کسب مدرک دیپلم شد.

پس از گذراندن دوران خدمت، بیکار ننشست و بلافاصله راهی شهر شیراز شد. در مغازه ای مشغول به کار شد. مدتی از حضورش در شیراز نگذشته بود که از پشت بام سقوط کرد و از ناحیه هر دو پا آسیب جدی دید. حدود یک ماه (مصادف با ماه محرم) در بیمارستان شهید چمران شیراز بستری شد. آسیب دیدگی او به حدی بود که دیگران زنده ماندن او را چیزی شبیه معجزه می دانستند. (خدا می دانست که راه رفتن او در این کره خاکی، چیزی جز شهادت نبوده است. )

در سال 1369 وارد اداره نهضت سوادآموزی شهرستان حاجی آباد بندرعباس شد. در آنجا به عنوان مسئول روابط عمومی دفتر نهضت سوادآموزی معرفی و مشغول به کار شد. چند سال را در دفتر اداره نهضت گذراند و علاوه بر کار اداری به کارهای دیگر هنری نیز پرداخت.

به دلیل استعداد فوق العاده در خوشنویسی و طراحی، به امور خطاطی و تابلو نویسی می پرداخت. با خلق آثار هنری و گرافیکی در بین دوستان، آشنایان، همکاران و ... خیلی زود شهرتی خاص یافت و مورد احترام همگان قرار گرفت. به طوری که همه، چه آشنا و چه غریب از خوبی های هنری او می گفتند. خلق آثار هنری، دیوار نویسی و نوشته های او هنوز هم در تابلوها و حتی بدنه ماشین ها نمایان است.

علاقه دیگران به او باعث شد، نسبت به ادامه تحصیل جدیت به خرج دهد و برای ادامه تحصیل در آزمون دانشگاه آزاد اسلامی واحد داراب، رشته ادبیات فارسی شرکت کرد و پذیرفته شد. برای تحقق این امر مجبور بود روزهای پایان هر هفته از بندرعباس به داراب بیاید و در کلاس های درس حضور یابد؛ ولی هیچ گاه سختی ایاب و ذهاب و مسافت مانعی برایش محسوب نمی شد.

هنوز تود 26 سالگی خود را مشاهده نکرده بود و تحصیلات دانشگاهی اش به اتمام نرسیده بود که تقدیر و قضای الهی این وجود با ارزش را به درجه رفیع شهادت نایل کرد. همان آرزوی دیرینه ای که همیشه در سر می پروراند.

به یقین می توان گفت، پروازش از این زمین خاکی با آمادگی قبلی که هم خود و اطرافیانش عروجش را پیش بینی کرده بودند گره خورده بود، به طوری که قبل از شهادتش خودش برای دوستش تعریف کرده بود که عازم سفر زیارتی مشهد مقدس است. سفارش آوردن لباس آخرت (کفن) می کند. روزی که برای آخرین بار با پدرش خداحافظی می کرد، مصادف شده بود با روزی که شب قبلش پدرش خواب دیده بود که پدربزرگ متوفی اش از قبر بیرون آمده بود و مانند ستاره ای کبوتروار به سمت آسمان پر کشیده بود.

مشیت الهی در این بود که این هنرمند عزیز در بستر و مرگ طبیعی از دنیا نرود. در حین انجام مانور در تاریخ 7/9/75 در مانور بزرگ پیروزی 7 در جزیره هنگام و آبهای نیگون خلیج فارس بر اثر سقوط هلیکوپتر به درجه رفیع شهادت نایل گشت و پیکر مطهرش در زادگاهش روستای نوایگان به خاک سپرده شد.

راستی چه زیبا به دیگران آموخت که: در باغ شهادت باز، باز است.

«یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.»

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.