شما اینجا هستید

این مطلب 110 بار خوانده شده

السلام سلطان عشق...

لاله های زهرام/حیدری. ساری

بسم رب الرضا"علیه السلام"

نوشتن از امام عشق کار من نیست. امامی که در هوایش این روزها وشبها کبوتر دلم راهی حرم باصفایش گشت.امام رئوفی که از دور هم جویای حالم هست و چشمه ی زلال محبتش روح ور وانم را  همواره آرامش عطا نموده است. سلام بر امام غشق .حضرت علی بن موسی الرضا.علیه آله تحیه والثناء

این چند سطور را از این کمترین پذیراباش مولاجان!فداها ابوها!

۱-همه چشم به راهش بودند.می خواستند پاره ی تن پیامبر را ببینند. پیامبر دو نفر را پاره ی تن شان خوانده بودند. فاطمه و رضا.

 

۲-گفتم:"پسر پیامبر! لباس ساده تری می پوشیدی بهتر نبود؟!"

گفت: دستت را بیاور جلو."

بردم. دستم را گرفت و بُرد داخل آستینش.دستم به لباس زبری خورد.

لمسش کردم،خیلی خشن بود.

گفت:"این را برای سرکوبی نفسم پوشیده ام، برای خدا و آن یکی را برای مردم."

 

۳- پیرمرد سرش را انداخته بود پایین.خجالت می کشید و معذرت خواهی می کرد.

امام با لبخنددل داری اش می داد. رفته بود حمام.امام را نشناخته بود. کمک خواسته بود. امام هم پشتش را حسابی لیف کشیده بودند.

*کجایی مرد خراسانی؟

صدایش از پشت درمی آمد.دستش را از لای در درآورد بیرون.یک کیسه ی پر از طلا.

-این ها را بگیر و برو.نمی خواهم ببینمت.

گرفت و رفت.پرسیدند:"خطایی کرده بود؟"

گفت:"نه، اگر مرا می دید خجالت می کشید."

 

۴-می گفت:" روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت وآمد ملائک می شود."

گفتند:"کجا؟"

گفت: "در طوس."

به خاک سپردنش، آن جا شده بود قطعه ای از بهشت.

فرشته ها می آمدند، می رفتند.                         

 

۵-پدرشان می گفتند: زیارت رضا مثل زیارت خداست در زمین.

خودشان می گفتند: سه موقع می آیم  سراغ تان. اول نامه های اعمال را که می دهند. دوم پل صراط. سوم پای حساب کتاب.

پسرشان می گفتند: از طرف خدا ضمانت می کنم بهشت را برای زائر بامعرفت پدرم.

 

۶-امام صادق آرزو داشتند ببینندشان. به پسرشان موسی می گفتند: عالم آل محمد از توست کاش می دیمش.هم نام امیر المومنین است.

 

   ۷-آقاجان! مرا در دعاهایتان فراموش نکنید.

خیال می کنی فراموشت می کنم.

نه.از کجا می دانی؟

چون شما همیشه شیعیان تان را دعا می کنید. من هم یکی از آن ها هستم.

غیر از این چیز دیگری هم هست.

نه آقای من چه چیزی؟

هر وقت خواستی ببینی چقدر یاد تو هستم. ببین تو چقدر یاد منی و من در نظرت چه طورم؟

                                  

۸-یاسر خادم امام رضا بود.

می گفت: وقتی کارهای روزانه ی آقا تمام می شد و خانه هم خلوت بود همه ی ما را دور خودش جمع می کرد.

از کوچک تا بزرگ. بدون ما غذا نمی خورد. همیشه هم می گفت اگر من موقع غذا خوردن آمدم بالای سرتان. به احتران من بلند نشوید.اگر صداتان کردم و سر سفره بودید بگذارید غذایتان تمام شود بعد بیایید پیشم.

۹-رفته بودم دیدن امام. محاسن شان را رنگ کرده بودند. مشکی. گفتم :فدای تان شوم مبارک باشد.

گفتند: بله. همیشه تمیز و آراسته باش! مخصوصا برای همسرت. تو دلت می خواهد وقتی می روی خانه همسرت را ناآراسته ببینی؟

گفتم: نه یابن رسول الله.

گفت: او هم از تو همین انتظار را دارد. این کار علاوه بر پاداش نزدخدا باعث پاکدامنی خانواده می شود.

 

۱۰-از مدینه تا خراسن شتربان امام بود. مردی از روستاهای اصفهان.سنی مذهب.

به خراسا که رسیدند امام کرایه شان را داد. رو کرد به امام.: پسر پیامبر! دست خطی دهید برای تبرک با خودم ببرم اصفهان.

امام برایش نوشتند: دوست آل محمد باش. هر چند خطاکار باشی. دوستان و شیعیان ما را دوست بدار هر چند آن ها هم خطاکار باشند.

 

   منبع:آفتاب هشتمین/لیلا شمس.

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

شهدا

من یک معلم هستم نوشت
من یک معلم هستم نوشت:
من یک معلم هستم نوشت: