شما اینجا هستید

این مطلب 286 بار خوانده شده

سالگرد پروازش مبارک/ لبخندخدا

معصومه حیدری /ساری

لبخند خدا

معصومه حیدری.ساری.اسفند95

صدای مادر او را به خودش آورد:

محمدجان! بیا صبحانه بخور؛ تو حرم آقا ضعف میکنی پسرم.

محمد، اندکی به چشمان مادر می نگرد، اما دوباره به چند کودک فقیری که در پارک شهر مشغول بازی هستند، خیره می شود و برق نگاهش به لباس های کهنه ی آن ها گره می خورد.آن روز، او در مقابل دیدگان همه از سفره ی صبحانه فاصله گرفت و لب به چیزی نزد و سالهای بعد، گره ها در دستان تنومندش برای کوبیدن به دهان استکبار نقش می بندد.

این بار، محمد درحالی که دکمه های لباسش را می بست و کفش به پا می کرد، با صدایی بلند گفت:

- مامان! من و شاهپور میریم سپاه واسه نگهبانی. شاید تا صبح نیام. نگران نباشید.

در مسیر راه، با آیاتی از سوره ی مریم و نوای دعای کمیل که بر لب داشت ناگهان، خود را مقابل در نگهبانی دید.

- سلام آقا! ما واسه نگهبانی اومدیم، پاسداریم. اینم کارتِمون.

- سلام. باشه، ولی الان برین خونه شام بخورین بعد بیاین.

- ولی ما شام...

- نمیشه جانم. الان شیفت وایسادن. آخرشب بیاین که شیفت ها عوض بشه.

شاهپور با چهره ای گرفته رو کرد به محمد و گفت:

- مثل اینکه تلاشمون بی فایده هست، باید برگردیم.

اما محمد، جور دیگری تعبیر کرد و گفت:

- ناراحت نباش رفیق! عیبی نداره، می ریم خونه شام می خوریم، غسل شهادت هم می کنیم و بر می گردیم.

شاهپور با بهت و تعجب سری به نشانه ی تأیید تکان داد و دیگر چیزی نگفت و بعدها، راز این همه شور و شوق را در نافله ها و سجده های طولانیِ او در مسجد جامع شهر فهمید. هنوز چند خیابانی از سپاه دور نشده بودند که گفت:

 - اِ...محمد! حمید داره میاد.

- سلام حمید، کجا؟

- سلام. دارم میرم سپاه واسه...

- نرو داداش! با محمد اونجا بودیم. تعویض شیفت ها آخر شبه.

- اَه! چقدر بد شانسیم. راستی محمد، حسابی اون روز گل کاشتی ها! وقتی منافقین بُزدل، تبلیغات و نوشته های نمایشگاه شون رو سیاه و خط خطی دیدند، حسابی عصبانی شدند؛ اما خیلی ترسیده بودند. بچه ها هم که تو رو اشاره کردند، کلی خندیدیم. بابا! پاهات رو چنان محکم و با شجاعت به دیوار تکیه داده بودی و غضبناک نگاهشون می کردی که بیچاره ها نفسشون بند اومده بود. دیگه فکر نکنم با اون مطالبی که براشون به یادگار گذاشتی، جرأت کنند از این کارها تو شهر انجام بدن.

محمد با شنیدن حرفهای حمید لبخندی زد و گفت:

- حالا عجله کنیم که خیلی کار داریم.

 همان روزها بود که اولین جرقه های دفاع از میهن در دلش شعله می گیرد و سالهای بعد برای اولین بار در ماه رمضان، مادر با قرآن و کاسه ی آب محمد را بدرقه می کند:

- محمد جان! خوشحالم که برای دفاع از اسلام و کشور به جبهه میری! به خدا می سپارمت.

محمد، رضایت قلبی مادر را در ذکر لبانش می بیند، اما دلواپسی را هم در لرزش دستانش حس می کند. لبخند که حالا، چهره ی زیبایش را دلرباتر می کند، بر لبانش می نشیند و می گوید:

- بذارید دستتون رو ببوسم، مادر!

- اِ...نکن... این کارا چیه؟

-این کارا یعنی لبخند خدا! راستی مادر، من از خدا خواستم تا پیکرم برنگرده. قوی باش و به همه بگو؛ محمد امانتی بود که خدا بهم داد و امروز گرفت. مادر بغض می کند؛ اما می خندد و او را به خدا می سپارد.

چند سالی از حضور محمد در جبهه می گذشت. عملیات بدر، در راه بود و او که حالا از نور نماز شب هایش در دل خاکریزهای جبهه رنگ و بوی پریدن گرفته بود؛ برای حضور در این عملیات، سر از پا نمی شناخت و اسفند سال 63، از میان خون و آتش "بدر" تا خدا پرواز کرد... اما رسیدن به آرزویی که با مادر در وقت وداع، سخن گفت، 11سال پیکر مطهرش را مهمان آب های سردِ هور العظیم کرد. تا آنکه سحرگاهی در خلوتی عاشقانه، آیات سوره ی یوسف، مادر را از دلشوره های این همه فراق رهایی داد و اینگونه است که بشارت آمدن فرزند، در ماه رمضانی دیگر، پاداش صبری جمیل می شود.

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.